بی منت، گذاشتند رویشان بنویسم: عشق! بار از این سنگین تر نبود؟ حتماً از خودشان پرسیدند. بی منت، اجازه دادند صحبت ِ کفرآمیز ِ نداشتن و نبودن را بر پیکر ِ صاف و ساده شان حک کنم. درد ِ ناخواسته از این بدتر نبود؟ بی شک از خودشان پرسیدند. رفتم؛ تا آخر ِ جنگ ِ با خدا و زمانه. آنقدر داد زدم رویشان که صدایم گرفت. آن لحظه بود که دیگر سوالی نداشتند. همه سکوت شدند و بی منت گوهر ِ اشک به دامنشان گرفتند. حالا چه ایرادی دارد که این پنکه ی ِ خسته و به سُرفه افتاده، گوشه چشمی از سر ِ همت به این بندگان ِ مهربان ِ خدا بیاندازد؟ به همان خدا قسم جای ِ دوری نمی رود. اینها جلد ِ این دفتر و این قلم و این فکر شده اند.
حسرت که این همه نمی شود. جای ِ خوشی کجاست؟ آن زمان که درخت بودند هم رشک ِ پرواز ِ پرنده ها دلشان را پوک کرده بود. یعنی نمی شد ریشه ها هم یاری می کردند و درخت می رفت گشتی می زد؟ آخر این همه تصادف می شود مگر کسی جلوی ِ آهان پاره ها را می گیرد؟ این مظلوم ها دل نداشتند؟ تازه این که آخر ِ کار نبود. درد ِ تبر و اره و تیشه و حسرت ِ یک نه گفتن به کارخانه ی ِ کاغذ سازی هم آمد. هی هی هی. حالا که شده؛ حالا که بریدند و شکستند و خمیر کردند و پختند، این کاغذهای ِ سبکبال نباید یک دوری یا گشتی بزنند و رقصی بکنند؟
به جان ِ شما من خوب می توانم یک روز هم گرما را تحمل کنم. اما به خاطر ِ این زبان بسته ها با تابستان صحبت کرده ام و گفتم من کوتاه نمی آیم: «پنکه که راضی شود، پنجره ها که باز هستند، تنها می مانی تو که رویشان نتابی و نسوزانیشان. آخر می دانی سپیدی ِ اینها، بکارتی است که فقط باید در زفاف ِ با قلم از بین برود. حیف نیست دودشان را در بیاوری؟ سپیدی را از ریخت بیاندازی؟ بی منت یک روز را ابری شو. ببین اینها حال ِ ابری من را سالهاست که تاب آورده اند؟ نگو که اندازه ی ِ کاغذ هم نیستی. اینها نمی توانند آخ بگویند. من قبلا آنها را با حرف هایم سوزانده ام و خم به ابرو نیاوردند. نکند ظالم بشوی...»
ما بندگان ِ خدا یکبار هم بی منت همدل شدیم و پریدیم. گشتی زدیم و برگشتیم. شادی ِ دل ِ ما کم اما ماندنی است. در اتاق ِ من، همه می دانند که پرواز ِ پر فایده در انحصار ِ پرنده ی ِ مهاجر نیست. آری! باید گشتی زد و همه ی ِ آنها که اجازه ی ِ فکر کردن، احساسمند شدن و انسان بودن را به تو می دهند با خود برد.
پی نوشت ِ اول:
این نوشته تقدیم می شود به همه ی ِ آنها که می نویسند. بی منت، روی ِ دیوار ِ دل ِ آدمها، روی ِ کاغذها، روی ِ سجاده، روی ِ آسمان، روی ِ رویا...
پی نوشت ِ دوم:
باور می کنی رفیق؟ برگشته ایم دور ِ هم. اگر کسی می خواهد دوستی را وارد ِ این جمع کند حواسش باشد که شخص ِ صالحی را پیدا کند. از جو ِ غربال شده ی اینجا رضایت دارم. بی شک شما نیز چنین هستی.




