X
تبلیغات
درمان ریزش مو
   دلم می خواهد برای ِ یکبار هم که شده باد ِ وزنده ی ِ این پنکه ی ِ قدیمی صورت ِ کاغذها و دست نوشته هایم را نوازش کند. بی منت، بوزد آنقدر که این بندگان ِ صالح ِ‌ خدا هم طعم ِ پرواز را بچشند. بروند بالا، برسند به لامپ ِ زرد ِ روشن ِ اتاقم و سپس نور را هم ببوسند و باز بیایند پائین و برای ِ لحظه ای روی ِ دفتر ِ از هم گسیخته ام مستقر شوند و سپس دوباره پرواز تا نور. اینبار بروند از پنجره بیرون؛ گشتی بزنند در میان ِ آدمها و نکته های ِ ناگفته و نامرعی خودشان را به آسمان ِ آبی هم نشان دهند، آن هم بی منت.

   بی منت، گذاشتند رویشان بنویسم: عشق! بار از این سنگین تر نبود؟ حتماً از خودشان پرسیدند. بی منت، اجازه دادند صحبت ِ کفرآمیز ِ نداشتن و نبودن را بر پیکر ِ صاف و ساده شان حک کنم. درد ِ ناخواسته از این بدتر نبود؟ بی شک از خودشان پرسیدند. رفتم؛ تا آخر ِ جنگ ِ‌ با خدا و زمانه. آنقدر داد زدم رویشان که صدایم گرفت. آن لحظه بود که دیگر سوالی نداشتند. همه سکوت شدند و بی منت گوهر ِ‌ اشک به دامنشان گرفتند. حالا چه ایرادی دارد که این پنکه ی ِ خسته و به سُرفه افتاده، گوشه چشمی از سر ِ همت به این بندگان ِ مهربان ِ خدا بیاندازد؟ به همان خدا قسم جای ِ دوری نمی رود. اینها جلد ِ این دفتر و این قلم و این فکر شده اند.

   حسرت که این همه نمی شود. جای ِ خوشی کجاست؟ آن زمان که درخت بودند هم رشک ِ پرواز ِ پرنده ها دلشان را پوک کرده بود. یعنی نمی شد ریشه ها هم یاری می کردند و درخت می رفت گشتی می زد؟ آخر این همه تصادف می شود مگر کسی جلوی ِ آهان پاره ها را می گیرد؟ این مظلوم ها دل نداشتند؟ تازه این که آخر ِ کار نبود. درد ِ تبر و اره و تیشه و حسرت ِ یک نه گفتن به کارخانه ی ِ کاغذ سازی هم آمد. هی هی هی. حالا که شده؛ حالا که بریدند و شکستند و خمیر کردند و پختند، این کاغذهای ِ سبکبال نباید یک دوری یا گشتی بزنند و رقصی بکنند؟

   به جان ِ شما من خوب می توانم یک روز هم گرما را تحمل کنم. اما به خاطر ِ این زبان بسته ها با تابستان صحبت کرده ام و گفتم من کوتاه نمی آیم: «پنکه که راضی شود، پنجره ها که باز هستند، تنها می مانی تو که رویشان نتابی و نسوزانیشان. آخر می دانی سپیدی ِ اینها، بکارتی است که فقط باید در زفاف ِ با قلم از بین برود. حیف نیست دودشان را در بیاوری؟ سپیدی را از ریخت بیاندازی؟ بی منت یک روز را ابری شو. ببین اینها حال ِ ابری من را سالهاست که تاب آورده اند؟ نگو که اندازه ی ِ کاغذ هم نیستی. اینها نمی توانند آخ بگویند. من قبلا آنها را با حرف هایم سوزانده ام و خم به ابرو نیاوردند. نکند ظالم بشوی...»

*****

   امروز من در خیابان می دویدم. به دنبال ِ کاغذ ها. بی منت بگویم: از این همه شادیشان شاد هستم. می پرند، می چرخند، می خوانند: خش خش خش. یاد ِ پائیز بخیر. کجاست که ببیند رقیب ِ رقص ِ برگها پیدا شده؟ تابستان را بگو که چه دلرحمانه ما را به میهمانی خیابان ِ ابری پذیرفت. بی نم، بی گرمای ِ سوزنده. عجیب نیست؟ باید آن کاغذی را که رویش به زمین و زمان بد و بیراه گفته ام را بیابم. باید ببوسمش و بگذارمش کنار ِ پنکه کمی خنک شود. طعم ِ پرواز هر کسی را آرام می کند؛ حتی اگر تبر خورده ی ِ روزگار و شکسته ی ِ زمانه و سوخته ی ِ اشکهای ِ چکیده باشد.
 
  
ما بندگان ِ خدا یکبار هم بی منت همدل شدیم و پریدیم. گشتی زدیم و برگشتیم. شادی ِ‌ دل ِ ما کم اما ماندنی است. در اتاق ِ من، همه می دانند که پرواز ِ پر فایده در انحصار ِ پرنده ی ِ مهاجر نیست. آری! باید گشتی زد و همه ی ِ‌ آنها که اجازه ی ِ فکر کردن، احساسمند شدن و انسان بودن را به تو می دهند با خود برد.

پی نوشت ِ اول:
   این نوشته تقدیم می شود به همه ی ِ‌ آنها که می نویسند. بی منت، روی ِ دیوار ِ دل ِ آدمها، روی ِ کاغذها، روی ِ سجاده، روی ِ آسمان، روی ِ رویا...

پی نوشت ِ دوم:
   باور می کنی رفیق؟ برگشته ایم دور ِ هم. اگر کسی می خواهد دوستی را وارد ِ این جمع کند حواسش باشد که شخص ِ صالحی را پیدا کند. از جو ِ غربال شده ی اینجا رضایت دارم. بی شک شما نیز چنین هستی.


بی پروا!
الان وقت ِ فریاد زدن است. باید از نو و یکبار ِ دیگر واژه های ِ خاک گرفته را با فریادی رسا بیدار کرد. باید یکبار ِ دیگر سلامی گفت، زمزمه وار در گوشهایی که می خواهند دوباره بشنوند تا از این گنگی ِ گرد گرفته رها شوند.
بی پروا!
باید سلام گفت؛ به هر که هست، هر که مانده و هر که نیست. پاسخ ها را باید شنید و دوباره گفت سلام. سلام، سلام.
حالا می شود نوشت، اکنون وقت ِ سرودن است. زمانی برای ِ نو شدن ِ یک جمع؛ زمانی برای ِ آزادی ِ ما...

پی نوشت ِ اول:
سلام...

پی نوشت ِ دوم:
لینک هایم پریده.
هر که فهمید من برگشته ام و دوست دارد که بخوانمش، برایم بگوید. دیگران هم تنها دعای ِ خیر بدرقه ی ِ راهشان.

فصل ِ‌ برگشتن ِ شوق،

فصل ِ سرسبزی باغ،

فصل ِ عاشق شدن ِ پروانه،

فصل ِ نو می آید:

گل

در حسرت ِ یک بارش ِ بی منت ِ ابر

ابر ِ کوچک

چشم امید نشانده

به تابیدن ِ خورشید بر آبی ِ نور؛

تا که قطره های شاد

باز آیند به آن محفل ِ دور.

دل ِ من چلچله ای در غربت،

چشم ِ‌ تو چون خورشید،

ابر ِ چشم ِ دل ِ من اما باز

فارق از

تمنای ِ وصال با آبی ِ نور،

بر گستره ی ِ چهره ی من

می بارد، بی منت.

بارشش بی پایان،

می کشاند غم ِ جان تا بنیان،

می کِشد مرغ ِ دلم در زندان.


تو خودت می دانی

ادامه مطلب ...

1- شدیداً از تو می پرسند! (مینی)

«ارز ِ مرجع» چیست و به چه کاری می آید؟

الف) دری وری!

ب) بچه گول زنکی است که با آن یک بازار ِ کوچک در هیات ِ دولت ایجاد می کنند تا وزرا با یکدیگر تبادل ِ ارز با نرخ ِ دولتی بنمایند و کمی پولدار شوند!

پ) نوعی دانه است که به مرغ ِ جبری (بازار) می دهند تا بیش از این قوقولی نکند!

ت) حرکت ِ ماژوخیستی ِ یک دولت بر علیه ِ ملت ِ‌خودش که منجر به خودکشی اقتصادی می شود!

ث) شاهکار ِ اقتصادی ِ‌ دولت ِ وقت و خاری بر چشم ِ خون بـِمَک ها!

ج) همه ی موارد بجز «ث»!


ادامه مطلب ...