X
تبلیغات
چهره بلاگ

از دریچه ی ِ دل...

جمعه 22 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 13:24

   خاطره ها؛ بعضی هایشان زیر ِ آور ِ غبار ِ زمان رنگ می بازند و عیار ِ‌ بعضی دیگر چه حیرت انگیز بالا می رود. خاطره هر چه که باشد وقتی نوبت به تعریف کردنشان که می رسد، باید آنها را چنان ظریف و آرام از درون ِ پوشش ِ زمان بیرون کشید تا مبادا خط و خشی از کاستی روی ِ حقیقت ِ بودشان بنشیند. خاطره را باید گقت؛ اما بی آنکه تغییری در خصلت هایش بدهی. و خاطره اینچنین بود:


«هیجده آقا؟! هیجده شدم...؟!»


"سرش در کتاب بود. اما در کتابی جاسازی شده در میان ِ کتاب ِ درسی اش. از دانش آموزانی بود که همیشه چهره اش برایم آرامش می آفرید. تقابلش با ذات ِ کم حواسی ِ دوران ِ نوجوانی، با آن ته ریش های ِ کم پُشت و قد ِ کوتاهش تمام ِ مدت به تحسینم وا می داشت. آرام آرام نزدیکش شدم وُ پرسیدم:

 - آقای ِ سید مهدی حسینی چه کار می کنی؟

چون تیری از کمان در رفته از جایش پرید و با چشمانی تقریباً نگران و صورتی که حکایت از استیصال می داد گفت:

 - (با لُکنت) هی... هی... هیچی آقا! مطالعه می کردم. مطالعه ی  ِ آزاد!

-  مطالعه ی ِ آزاد در ساعت ِ کلاس و درست وقتی من دارم گلوی ِ خودم رو برای ِ شما پاره می کنم؟! ثلث ِ سوم خیلی مهمه پسرجان.

 - نه آقا! یه لحظه خواستم ببینم تا کجا خواندمش اما حواسم پرت شد. ببخشید.بله درسته. چشم.

-  چه کتابیه؟

- هیچی آقا (و این پاسخ همراه شد با حرکت ِ دستش به سوی ِ کیسه ی ِ لوازم و قرار دادن ِ کتاب ِ مرموز در آن. جلد ِ کتاب قهوه ای و بی نام بود.)

طبق ِ عادت، اصرار نکردم. موضوع را رها کردم وُ درس را از سر گرفتم. اهل ِ مُچ گیری نبودم و به دانش آموزانم اطمینان ِ کامل داشتم و بیشتر از همه به مهدی. اما سوالی در ناخودآگاه ِ ذهنم جاخوش کرد: مهدی چه می خواند؟"


«وای باورم نمیشه. حالا میرم که بابا رو خوشحال کنم. نمی تونم باور کنم. خدا! شکرت شکرت...»


   از پنجره ی ِ دفتر بیرون را نگاه می کردم. برفی با وقار روی ِ زمین ِ تشنه می نشست. فکری بود که دانه ها، در نظمی شگفت راهشان را چه خوب می یابند. چه آرامشی هست در روایت ِ بخشندگی ِ ابر و گیرندگی ِ عطش وار ِ زمین. کمی دورتر باز هم مهدی را دیدم که در حیات نشسته است. کتاب ِ قهوه ای رنگ در دستانش و آرام ورق می زند. گاهی خیره بر زمین ِ سپید، چیزهایی زیر ِ لب می گوید و دوباره محو در اسراری مگو؛ بازگو شده از دل ِ آن کتاب ِ مرموز. همچنان چهره اش پُر از آرامش؛ پُر از بزرگی ِ یک کودک در بازتابی از نوجوانی. تصمیمی گرفتم و باید صبر می کردم.


*****


   صدای ِ‌ زنگ ِ تفریح. صداها، نجواها، فریادهای ِ‌ بچه ها در سالن. تشر ِ ناظم به کسانی که در سالن می دویدند. خواب ِ دوباره ی ِ آرامش تا پانزده دقیقه ی ِ دیگر! در ِ کلاس را به آرامی گشودم. جامیزی ِ میز ِ سوم، پُر از رمز وُ راز. کیسه ی ِ وسایل ِ مهدی. آرام گشودمش و کتاب پیدا شد. از روی ِ‌ جلدش نمی توانستم حدس بزنم که چیست. به آرامی، صفحه ی ِ اول:


"تقدیم به مهدی؛ وقتی که دلش تنگ باشد"


«بابا الان خیلی منتظر ِ منه. خودش الان همه چیز رو می دونه اما شنیدنش از زبون ِ من براش شیرینه. می خوام تا خونه اش بدوم...»


-"  معدل ِ حسینی تا اینجا چنده؟

-  صبر کن حساب کنم... اِم، میشه 15.

-  خیلی کمه.

-  چی؟

-  چه درسایی رو کم گرفته؟

-  دو تا چهارده، یک دوازده. ریاضی، حرفه و فن و زبان فارسی.

 - باید با همکارا صحبت کنم. واجبه.


*****


   پیرزن، با قدی خمیده و ظاهری سخت تکیده آرام آرام در میان ِ بچه های ِ جوان سوی ِ دفتر می آمد. رسید، در زد.

-  بفرمائید.

 - سلام علیکم.

 - سلام مادر، بفرمایید بشینید.

-  اومدم کارنامه ی ِ سید مهدی رو بگیرم.

-  خواهش می کنم. بله. چند لحظه صبر بفرمایید... بله. ایناها. تقدیم به شما.

-  من که خوب نمی بینم مادر، درسش چطوره؟

-  خوبه مادر. تلاشش رو کرده. ایشالا از سالهای ِ بعد بهتر میشه. معدلش شده 18.

-  خوبه خوبه. خدا رو شکر.  (برقی در چشمانش)

 - خودش کجاست مادر؟

 - بیرون وایساده داره دعا می خونه!

 - (خنده) باشه باشه. بلند نشید بگم براتون چای بیارن.

 - (در حالی که چادرش را درست می کرد) خدا خیرت بده.

   بعد از صحبت با خدمتگزار، سراغ ِ مهدی را گرفتم و پیدایش کردم. روی ِ زمین ِ سبز نشسته بود و دعا می کرد. قطره اشکی از گوشه ی ِ چشمش چکید. صدایش کردم:

-  آقای ِ حسینی؟

-  بله بله... ببخشید آقا حواسم نبود.

-  عیب نداره. ببین؛ تا من با مادر بزرگت در مورد ِ قولت صحبت می کنم، تو هم برو و اگر کاری داری انجام بده این پول رو هم مادربزرگت داد تا برگشتی، یه جعبه شیرینی هم بخری. معدل ِ 18 واقعاً شیرینی خریدن داره. بدو پسر! (لبخند و چشمک)

-  هیجده آقا!؟ هیجده شدم...؟!

-  بله.

 - وای باورم نمیشه. حالا میرم که بابا رو خوشحال کنم. نمی تونم باور کنم. خدا! شکرت شکرت...

-  خدا رحمتش کنه. چطوری خوشحالش می کنی؟ (لبخند که می دانم)

-  آقا ما دفتری ازش داریم که توش گفته بود اگر درس ِ من خوب باشه، میره و خادمی ِ امامزاده رو می کنه. دفتر رو امسال پیدا کردیم. یعنی بی بی تو گنجه پیداش کرد. حالا که خودش شهید شده و کنار ِ همون امامزاده هم خوابیده، خودم میرم. بابا الان خیلی منتظر ِ منه. خودش الان همه چیز رو می دونه اما شنیدنش از زبون ِ من براش شیرینه. می خوام تا خونه اش بدوم...

 - حتماً برو پسر ِ خوب. باید همیشه درست خوب بمونه تا بتونی نذرش رو ادا کنی.

-  (چهره اش همچنان حیرت زده) فقط آقا کدوم قول؟

 - قولی که دادی سال ِ بعد معدلت 20 باشه. قولی که به من دادی که بهتر درس بخونی. که همینطور خوب و مهربون بمونی. قولت که یادته؟!

-  بله آقا! چشم؛ حتما. چشم آقا. من رفتم. خداحافظ.

 - خدا به همراهت.


*****


   غبار ِ زمان روی ِ بعضی از خاطره ها نمی نشیند. مثل ِ درخشش یاد ِ دلهای ِ پاک، نیت های ِ خیر و فکرهای ِ خوب که هرگز به تیرگی نمی گراید. یاد ِ خاطره های ِ درخشان همیشه جاری باد...

پی نوشت:
   از دسته بندی ِ "تلنگر" ؛ خاطره ای از زبان ِ یک معلم ِ مهربان، بزرگوار و حقیقتاً انسان و البته به قلم ِ‌ من. خدا همه ی ِ معلمان ِ انسان را حفظ کند و زندگی هایشان را برکت ببخشد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سلام...

شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 14:12
  
شعر بگو، نور بخواه / شادی ِ پُر شور بخواه
دست ِ دُعا به سوی ِ او / غصه زِ دل دور بخواه
هر نفسَت خنده ی ِ ناب / هر طرفـَت طاقت وُ تاب
گوش به نغمه ی ِ بهار / چرخ بزن، سور بخواه

                            سروده بر سر ِ سفره ی ِ هفت سین به تاریخ 1/1/93




پی نوشت:
   امید که در سال ِ جدید خوشبخت باشید. مدتی هم نبودم هم بودم. اینجا نبودم اما همه ی مطالب ِ دوستان را خواندم و دنبال کردم. بخت یار باشد و عُمری باقی، باز هم خواهم بود. تا خدا چه بخواهد...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

7- از دل ِ کویر

جمعه 16 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 20:19
ضد ِ عشق...

واسه جدی، واسه ِ خنده
محض ِ حرفای ِ زَننده
یا که وقت ِ بی قراری
توی ِ این رَنج ِ خزنده
واسه هستن، واسه بودن
محض ِ این دروغ ِ "موندن"
یا که در محفظه ی ِ شب
دل وُ منطق رو سوزوندن
واسه بدعت، واسه شهوت
محض ِ این خفت وُ رخوت
یا که این عـُمر ِ شکسته
مملو از ذلت وُ زحمت
واسه نیرنگ، واسه آهنگ
محض ِ اون قافیه ی ِ تنگ!
یا که این مجنون ِ بیمار
زخمی ِ شعر ِ شباهنگ
واسه رگبار، واسه آوار
محض ِ غم های ِ تلنبار
یا که باز میون ِ مردم
نمونی بی کس وُ غمخوار

دل بده به هرچی خوابه
به اون فکری که سرابه
تو گوش ِ خودت صدا کن:
عاشقی نقش ِ رو آبه
بیا جون بده تو دستاش
شرحه شو به زیر ِ پاهاش
بیا سنگ بزن به عشق ُ
حجره الاسود وُ مأواش
شب بشو تو روز ِ روشن
واسه باورش یه دُشمن
مثه تیغی واسه رگها
یا که گرما واسه بهمن
بیا غم بشو تو تقویم
یا بزن به آخر ِ سیم
دیگه دل نده به هیچکس
نقطه شو آخر ِ هر نیم

نقطه شو آخر ِ هر نیم...


توضیح:

   در مسیر ِ اراک به خانه نوشتمش. مثل ِ شوره زارهای ِ قم است. دل به دل ِ سبزی نمی دهد...!


کوچک نوشت ِ امروز:

حیف آمد مرا:
کـُشتن ِ غبار ِ آفتاب دیده
با دستمال ِ مستعمل ِ همدرد...


پی نوشت:

   هر کسی که هستی، چه اولین بار است که اینجا را می خوانی، چه آخرین بار؛ چه همراه ِ دلم بوده ای سالها و چه تازه همراه شده ای، خوشحالم که ترانه نوشیدی...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

در ستایش ِ بزرگی...

پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:49

   حال ِ آدم که خوب باشد، صدای ِ آواز ِ پرندگان را بهتر می شنود. حتی شاید بتوان گفت دقتی که در شنیدن ِ این اصوات به کار می برد، ناخود آگاه بیشتر از پیش می گردد. گویی می فهمی که به یکدیگر چه می گویند، چه می خواهند و حتی صفای ِ‌ باطن ِ یک بلبل ِ عاشق را در می یابی. برایشان دانه می ریزی؛ فارق از اینکه کسی تو را می بیند یا نمی بیند. حال که خوب می شود، همان مسیری که هر روز برای ِ رفتن به محل ِ کار طی می کنی را دوست تر می داری. آدمهایش انگار دیگر افسرده نیستند. پیرزن ِ کوچک فال فروش دیگر حریص به نظر نمی آید. حتی وقتی که در جیب پول ِ خُرد نداری و می دانی بقیه ی ِ پول را پس نمی دهد، یک فال از او می خری. حال که احسن الحال باشد، دلت می خواهد بیایی در خانه، بنشینی کنار ِ اعضای ِ خانواده و حرف هایشان را گوش کنی، صدایشان را بشنوی، همدردشان باشی، خنده به لبشان بیاوری. حالت که خوب باشد، با همه خوب می شوی. اما آیا می شود حالت خوب نباشد و «بزرگی کنی»؟ می شود همه ی ِ این خوب بودن ها را در حالی که خودت ایده آل نیستی بپرورانی؟


*****

  

   یادتان هست که خوراکی مان را تعارف می کردیم؟ بی هیچ منتی. یادتان هست قهرهایمان 30 ثانیه طول می کشید؟ آشتی می کردیم بی هیچ منتی. یادتان هست شرمندگیمان از شکستن ِ یک لیوان چقدر واقعی بود؟ عذر می خواستیم بی هیچ منتی. آخر آن وقت ها حالمان خوب بود. حال ِ آدم که خوب باشد، نمی تواند کسی را ناراحت یا افسرده یا حتی نیازمند ببیند. هر چه داشته باشد رو می کند تا طرف ِ مقابل هم حالش خوب بشود.


*****

  

   به عقیده ی ِ بنده ی ِ نگارنده، خوبی ِ کودکی آسان تر بود زیرا حالمان به واقع خوب بود. خالی از نیت ها، خالی از دانسته های ِ قانون ساز، رها از تمامی ِ عناصر ِ محدود گر در مهربانی ورزیدن و از همه مهمتر، کودکی تعریف ِ خوبی است. و خوبی یعنی درصد ِ زیادی از بودنت را صرف ِ شادکامی ِ دیگران کنی. مشکلاتشان را حل کنی؛ تا آنجا که مقدورَت است. خوبی یعنی، خودت مهم باشی و دیگران هم مهم. خوبی یعنی هر لحظه ی ِ زندگی ات به آن زیبایی که دوست داری ساخته شود و اگر  شد، سهمی هم برای ِ دیگران در نظر بگیری. برهان ِ دینی اش در پرداخت ِ صدقه و یا زکات است. خوبی در بزرگسالی به مراتب با ارزش تر محسوب می شود زیرا شخص اگر بتواند در اوج ِ سختی ها خوب بماند، اتفاقی شگرف برای ِ روحش پیش خواهد آمد: بزرگی.

  

   اما پرسشی که پیش می آید این است: خوبی کردن برای ِ شخص ِ خوب چه نتایجی در بر دارد؟ مطمئناً تعداد ِ زیبایی های ِ این امر بیشمار است اما شاید مهمترین اش این باشد که خوبی کردن روح ِ انسان را بزرگ می کند. هر خوبی، کم یا زیاد تاثیری شگرف در رضایت ِ درونی از نفس دارد. این رضایت انسان را به کمال و در نهایت انسان تر بودن می رساند. کمال ِ انسان در انگاشت ِ بهتر ِ دیگران است. یعنی خود را برتر و مهم تر نمی داند. توازنی که در رفتارش هست، تحسین برانگیز می شود. فرد یاد می گیرد که ذره ای کوچک بودن از این لایتناهی ِ بزرگ، نمی تواند مانعی برای ِ در عین ِ حال بزرگ بودنش باشد. نمی تواند او را از بزرگی دور کند. گاهی حتی حاضر است سختی هایی را به جان بخرد تا مبادا دیگرانی که حتی نمی شناسد به دردسر بیافتند:


«دوستی تعریف می کرد که همسر ِ یکی از علمای ِ معاصر، زنی بی نهایت بد دهن و بد اخلاق بود که در واقع نقطه ی ِ مقابل ِ ایشان محسوب می شد. وقتی از عالم پرسیدند که چرا این زن را طلاق ندادید و تا لحظه ی ِ مرگش با وی ماندید پاسخ داد: من همیشه می ترسیدم که طلاق دادن ِ ایشان باعث بشود مردی دیگر را بیازارد...»


   عُرف و شناخت ِ عمومی را کنار بگذارید. مهم نیست چقدر معروف بشویم. بزرگی معروفیت نیست. بزرگی همان نکته ی ِ اول ِ نوشتار است. "اگر حالت خوب نباشد و با دیگران خوب باشی، بزرگ می شوی." همانند ِ کودک که خوب تر شدن را در بخشش ِ بیشتر دید و در متن ِ کودکی، بزرگ و بزرگتر شد. خوبی یعنی مدام در تغییر، مدام در بزرگتر شدن. زیرا این رسم ِ کائنات است که هر چه بزرگتر باشی، دیگران ِ بیشتری در دلت خانه خواهند داشت. مثل ِ آسمان، همچون کهکشان...


کوچک نوشت:
اگر گذر ِ عُمر جبر است،
هر لحظه نبوسیدنـَت
دیوانگی است..!


پی نوشت:

   به دلیل ِ درخواست ِ دوست ِ راوی از ذکر ِ نام ِ آن عالم معذورم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       101    >>