مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


- قسم می خورم تا آخرین لحظه ای که زنده هستم عاشقِ تو بمانم و حالا که کائنات تقدیرِ ما را به یک سرانجام مشترک رسانده، قدردانِ این فرصتِ بزرگ خواهم بود و برایِ زندگیمان تلاش خواهم کرد. من مصیبت هایی را که برای رسیدن به تو تحمل کردم از یاد نخواهم برد و «آسانیِ امروزم» را نتیجه ی مدت ها تلاش برای به دست آوردنت می دانم.

- باور دارم که تو یک انسان هستی و مطمئنا من و تو در خیلی از موارد توافقی نخواهیم داشت اما هرگز نمی گذارم این عدمِ توافق در مقابلِ احساس و قضاوتِ من نسبت به تو قد عَلَم کند.

- قسم می خورم که هر روز برای «بهبودِ عاداتِ بدِ» خود تلاش کنم و هرگز هیچ تذکری را بیشتر از 3 بار برایت تکرار نکنم زیرا که باور دارم تو یک موجودِ با شعور هستی و حتما پس از این سه بار متوجهِ منظورِ من شده ای.

- باور دارم که فرهنگِ خانوادگی ما با تمامِ شباهت هایی که دارد، حتما دارای «تفاوت» نیز هست و سعی خواهم کرد که این تفاوت ها را به تشابهات تبدیل کنم و اگر در این راه موفق نبودم، حتما به این تفاوت ها «احترام» خواهم گذاشت.

- قسم می خورم که از این لحظه به بعد «دارایی ها، روح و جسمِ خود» را تنها در اختیار تو بگذارم و باور دارم که در این جهان کسی مناسب تر از تو برایِ من وجود نداشته است. حرمتِ تو بیشتر از آن است که بخواهم به کس دیگری حتی «بیاندیشم» پس باور دارم که ذهنِ من تنها متعلق به تو است.

- باور دارم که تنها برایِ «کامل تر شدن» با تو ازدواج کردم و هیچگونه «نگاهِ مالی یا طمعکارانه ی» دیگری به تو نداشته ام و تمامِ آنچه که دارم را با تو شریک خواهم شد زیرا می دانم وقتی روحم را به نامِ تو کرده ام دیگر دارایی هایِ مادی ام ارزشی ندارند.

- قسم می خورم که با تولدِ فرزند (فرزندان) عشقی که به تو دارم را کمرنگ ننمایم و فراموش نکنم که در پایان، این «تو» هستی که با من خواهی ماند و در سختی ها مامن و حامی من خواهی شد.

- باور دارم که انسان ها پس از ازدواج هم گاهی نیاز به یک «خلوت شخصی» دارند تا کمی افکارشان را مرتب کنند. پس هرگز این مکانِ خلوتِ تو را برهم نخواهم زد و سعی در کشفِ آن نخواهم کرد؛ مادامی که خودت مرا به آنجا «دعوت» نمایی.

- قسم می خورم که تا آخرِ عمر تو را با چشمانی آکنده از مهربانی بنگرم و هر گاه که از تو ناراحت شدم، در حالتِ عصبیِ یا ناراحتی تصمیم نخواهم گرفت و سکوت خواهم کرد تا آرامش بر روح و روانم بازگردد. پس از مدتی دوباره همه چیز را مرور می کنم تا بهترین تصمیم در برخوردِ با تو را بگیرم.

- باور دارم که تو زیباترین شخص چه از نظر روحی و چه از نظرِ جسمی در میانِ جهانیان هستی و این باور را هر روز بیشتر پرورش خواهم داد و نخواهم گذاشت که سرد شود.

- قسم می خورم به این مقدار شناختی که از تو دارم بسنده نکنم و آن را کافی ندانم و قسمتی از وقتم را به شناخت بیشترِ تو، بهبودِ رابطه و تصحیح اشتباهات اختصاص دهم.

- باور دارم همانطور که در زمان آسانی با تو می خندم و از طرفِ ‌من آسوده خاطری، باید در زمان سختی نیز برایت همراهی وفادار باشم و رفتاری نکنم که خودت را بیش از پیش تحت فشار و بی پناه ببینی و کاری نکنم که سختی ها بر تو سخت تر شوند.

- قسم می خورم که بی جهت به تو سوءظن نداشته باشم و تا از مسئله ای اطمینان پیدا نکرده ام، تا دلیلِ عقلانی نیافته ام تو را به عملِ قبیحی متهم نکنم. مادامی که خلافَش ثابت نشود، من به تو اطمینان خواهم داشت.

- باور دارم

-...


مولانا نوشت:

ای بی ‌تو حَرام زندگانی اِی جان / خود بی ‌تو کدام زندگانی ای جان

سوگند خورم که زندگانیِ بی‌ تو / مرگ است به نام زندگانی ای جان


تفسیرِ ابیات:

   مولانا زندگی کردن بدونِ معشوق را حرام و بی هویت می داند و معتقد است بدون این عشق اصلا از زندگی چیزی نمی ماند. همچنین ایشان قسم می خورند که زندگیِ بدونِ آن عشق، مرگ است که به نامِ زندگی برایش فراهم شده است...


پی نوشت اول:

   متنِ بالا سوگند نامه ای است که برای خویش نوشتم که اطمینان دارم در آینده خیلی به کار خواهد آمد. سوگند نامه ای که اگر خوب به آن بنگریم، محدودیتِ جنسیتی ندارد و می تواند هم برای زن و هم برای مردِ یک زندگی کاربرد داشته باشد. اگر دوست داشتید می توانید در کامنت هایتان آن را ادامه بدهید و مواردی که به نظرتان می آید را ذکر بفرمایید تا بنده با اسمِ خودتان در ادامه ی مطلب اضافه نمایم تا هم بنده و هم دیگر دوستان از آن استفاده کنیم.

   می پندارم پس از ابراز نظرِ شما دوستان بتوانیم یک سوگندنامه ی اختیاریِ خیلی خوب به دست بیاوریم که در صورتِ رسیدن به مرحله ی «عمل» می تواند برای هر زوجِ امروزی کمک کننده باشد. ضمنِ اینکه می دانم خیلی ها دوست دارند حرف هایشان را در قالبِ این سوگند نامه بگویند. پس بسم الله...

   هر کس مایل بود در وبلاگش به این پست لینک بدهد که ثواب دارد. جدی عرض می کنم که نظراتِ مختلف ما را بسیار کمک خواهند کرد.


پی نوشت دوم:

   این متن از بانو سپید را بسیار پسندیدم... حق است...

1- گیرِ وبلاگی! (11)

دوستِ عزیز

   هر شخص در جهانِ ارتباطات و اینترنت شناسه ای دارد به نامِ آی پی(IP). این شناسه ی دوازده رقمی به نوعی مشخصاتِ کشور، شهر و نوعِ اینترنت شما را مشخص می نماید و مثلِ یک بچه ی لوسِ وراج همه ی اطلاعاتِ شما را می ریزد رویِ دایره ی معلوماتِ زنِ همسایه و تقریبا 9 رقمِ اول آن همیشه ثابت است!

   پس با توجه به این موضوع تغییر نامِ شما از اسمِ اصلیِ خود یا وبلاگتان به «محسن، یک نفر، دو نفر، او یاروهه، این یاروهه، مادرِ فولاد زره، پدرِ فولاد زره، زرهِ فولاد زره، عشرت الملوک، فاطی کلاه سبز، رابرت دنیرو» و هیچ اسمِ دیگری در امرِ «کامنت گذاری» باعث نمی شود مدیر وبلاگی که شما به وی حمله ور شده اید شما را نشناسد و متوجه نشود که یک نفر همان دو نفر است و این یاروهه که ایشان را تایید می کند در واقع همان اون یاروهه است! باور بفرمایید که جز مسخره نمودنِ خودتان و شاد نمودنِ دلِ دانایانِ امورِ IT اتفاق دیگری نمی افتد. ضمنا، یادتان باشد که خداوند در وجودِ هر انسانی چیزی بنام «جرات» کار گذاشته است که اگر از آن استفاده نشود فاسد می گردد و از درون آن شخص را تبدیل به یک «کَبک» با اندازه ای غیر استاندارد خواهد نمود!


2- نیاز و آفتابه!

   باز هم دولت و مجلس، باز هم مجلسِ مخالف، باز هم دولت به دنبالِ قالب کردنِ‌ یک بودجه ی ناقص و مبهمِ دیگر و باز هم همان سریالِ هر ساله ی تصویبِ بودجه ی کشور. راست و حسینی اش را بخواهید ما به این نتیجه رسیده ایم که اگر قبل از تنفیذِ حکمِ مسئولیت، هر کدام از مسئولان را به یک دوره ی فشرده «دعوا درمانی» ببرند خیلی از مشکلاتِ این کشور حل می شود. همان دوره ای که در آن به مسئولِ مربوطه بیاموزند که پدرِ من، پدرِ پدرِ من، پدربزرگِ پدرِ پدرِ من (بسته به سن و سالِ مسئول صفتِ انتخابی نیز متفاوت خواهد بود!) آن زمان که باید برای تنفیذِ حکمِ ریاست جمهوری به این نابغه ی اقتصاد دانِ ترافیک زده ی یوسفِ پیامبر خفه کن با بعضی ها دعوا می کردید، نکردید و حالا که سرِ ملتِ کیلومتر ها زیرِ آبِ بیچارگی رفته دعوای زرگری را بس کنید که آبرومندانه تر است. مگر آنکه اعتماد به نفستان باز هم فوران کند و بخواهید برای دورِ بعدی هم آن جلوترها بنشینید. ضمنِ اینکه در این نا به سامانی حتما نیاز به «آفتابه دارِ درِ مسجد» نیز هست!


3- قارچولوژی!

   از آنجایی که وبلاگ نویسان توسطِ قدرتِ اولِ قضایی کشور به «قارچ» تشبیه شدند و همگی به نوعی تهدید به نابودی نیز گردیدند، ما پیشنهاد می کنیم این ارگانِ مقدس و عاری از هرگونه خطا مکتبِ وبلاگ نویسی جدیدی را جهتِ‌ مقابله با کل وبلاگستان راه اندازی نماید به نامِ «هاگ افشانی هایِ یک قارچ سمی!» با نویسندگیِ «قارچِ سمی». درتوضیحاتِ وبلاگ نیز بنویسند:

«یک قارچ، یک قارچِ سمی، کسی که بسیار سمی است. هم برایِ دلِ خودم می نویسم و هم برایِ دلِ عمه ی عزیزم. مطالبِ وبلاگ دسته بندی خاصی ندارند و تنها به مسموم نمودنِ فضایِ وبلاگستان خواهند پرداخت. اسمِ وبلاگ همینجوری گذاشته شده است تا مخاطب بداند که اینجا هجو یک وبلاگِ معروف است. البته خودش فکر می کند که معروف است و الا زرشک. از طعمِ هر قارچی لذت ببرم حتما برایش گرده افشانی خواهم کرد. ولی بدانید شما هرگز از من خوشتان نخواهد آمد. تازه خطِ فکری این وبلاگ اصلا شبیهِ قوه ی محترمِ قضاییه نیست پس حواستون جمع باشد. از اینجا توشه ی وحشت و سانسور را با خود بردارید و مطمئن باشید چیز دیگر نداریم که به شما ارزانی کنیم!»

   اطمینانِ خاطر داریم که چنین ایده ای فضایِ ساکنِ وبلاگستان را ساختار زدایی خواهد نمود. یک ساختار زداییِ کلی!

 

مولانا نوشت:

گر آنکه اَمین و مَحرم این رازی / در بازی بیدِلان مَکن طنازی

بازیست وَ لیک آتش راستیَش / بَس عاشق را که کُشت بازی بازی


تفسیرِ ابیات:

   حضرتِ مولانا می فرماید حتی اگر محرمِ اسرارِ رازِ یک عاشق یا خواهانش هستی، با او بازی نکن و بدان عشوه گری هایت حتی اگر با نیتِ بازی باشند، آتشی می سازند و به راستی همانطور هم بازی بازی عاشق را خواهد کشت...


کوچک نوشتِ امروز:

برایِ این کلبه ی چوبیِ موریانه زده ی کهنه،
طعمِ مهربانی همان بُرج نبودن است...


پی نوشت اول:

   پستِ بعدی را حتما بخوانید و لطفا مشارکت کنید. یک گفتگویِ خاص و بسیار کاربردی. به تجارب، دانایی و فهمِ همه ی شما نیاز دارم. منتظر باشید...


پی نوشت دوم:

   اولین سالگردِ تاسیسِ وبلاگ شنگ را به ایشان و همه ی دوستانی که ایشان را می شناسند تبریک عرض می کنم. حتما شما نیز در جشنِ پُلِ شَنگ شرکت کنید و قفلی به یادگار و با اسمِ خودتان بزنید...

  


   من نوه ی ارشد، از طرفِ پدربزرگ و مادربزرگِ مادری هستم. اختلافِ سنی من با نفرِ بعد تقریبا به چهار سال می رسد. با این اوصاف، بنده از آن آغاز تافته ی جدا بافته ای برای ایشان بودم زیرا هرگز بشقابِ غذایم را نیمه کاره تحویل نمی دادم و البته خدا بیامرز مادربزرگم به عنوانِ اولین نوه علاقه ی خاصی به من داشتند. تقریبا هر پنجشنبه و جمعه تمامی بچه ها با فرزندانشان خانه ی پدربزرگ جمع می شدند و حداقل دو وعده ی غذایی را در کنارِ هم میل می نمودند. وعده های غذایی که خدا می داند چقدر بی ریا و پر محبت طی می شد و خنده های بی پایانِ این سفره، برکت و صداقتِ آدم هایش بهترین خاطراتِ مرا از سفره های فامیلی می سازند.


   به خاطر دارم غیر از من، سه نوه ی دیگر نیز حضور داشتند که از نظرِ بزرگترها خوب غذا نمی خوردند و مامان جون (اصطلاحی که برای نامیدنِ مادربزرگمان استفاده می کردیم) هم طبقِ سنتی قدیمی اعتقاد داشتند که «غذا نباید در بشقاب بماند» و «معصیت و بی احترامی می شود» و کلا رویِ این مورد بسیار حساس بودند. البته این را هم بگویم که گفتنِ‌ کلمه ی «کافیه» در ذهنِ‌ مامان جون کاملا «تعریف نشده» بود و ایشان آن مقداری را که صلاح می دانستند برای هر کس و در بشقابَش می کِشیدند. گاها ما بچه ها که واقعا به مرزِ سیری رسیده بودیم و نمی توانستیم بیشتر بخوریم، از ترسِ مامان جون، به زورِ ماست و آب و سالاد هم که شده آن دو- سه قاشق پایانی را پایین می دادیم تا مبادا چشم غره هایِ ترسناک ایشان نصیبمان گردد. خلاصه آنکه وعده ی غذایی برایِ بچه ها در خانه ی آبا و اجدادی تبدیل به کابوس شده بود و دلدردهای پس از صرفِ غذا نیز بیش از پیش...


   تا آنکه یک روزِ جمعه و با حضور تمامی نوه ها، سفره ای انداخته و غذایی سرو شد. باز هم بنده غذایم را زودتر از بقیه و به طور کامل نوش جان کردم و بقیه همچنان در خمِ یک قاشقِ دیگر مانده بودند. مامان جون گفتند:

- آفرین به محمد. گله. پسرِ شاهِ پریونه.

باباجون (پدربزرگم) با قاطعیت گفتند:

- نه. برای محمد کم غذا کشیدی. قبول نیست...


   پس از گفتنِ این جمله ها، بشقاب بنده را دگر بار پر کردند و فرمودند که هر کدام از نوه ها زودتر غذایشان را تمام کند «فرزندِ شاهِ پریون» می شوند. ما که از این لقبِ دهان پُر کنِ عجیب خوشمان آمده بود شروع به خوردن کردیم. باورم نمی شد این بچه ها، همان هایی هستند که تا دقایقی پیش اشک از چشمانشان سرازیر گشته و در استیصالِ چگونه خوردنِ یک قاشق گرفتار شده بودند. من که قبلِ این دور از مسابقات، تمامِ ظرفیتِ معده ام را خرج کرده بودم، کم آوردم و نتوانستم ادامه بدهم. یکی دیگر از نوه ها که دختر بچه ای سه ساله بود، موفق به کسبِ این مقامِ والا شد و البته لقبِ «دخترِ شاهِ پریون» را به دست آورد. هنوز شادیِ آن دختربچه را به خاطر دارم و نگاهِ عجیبِ مامانجون که مملو از تعجب گشته و من که او را ناامید کرده بودم.


*****

خدا مامانجون را بیامرزد...

   دلم تنگ شده است برای سفره های بی ریا، آدم هایِ خاکی، دلدردِ پس از خوردنِ غذا. دلدردی که می دانی بیشتر از خنده هایِ بسیار نشات می گیرد. و سینه هایی که اگر یک ارزن محبت درونشان وجود داشت، واقعی بود. دلم تنگ است برایِ یک شبِ جمعه ماندن در کنارِ همسالان و بیدار ماندن هایِ بزرگترها و قرض گرفتنِ دستگاهِ ویدئو و دیدنِ فیلم هایی که در گونی برنج بودند...

   و اکنون خنده کجاست؟ بی ریاییِ کدام سفره لبخندِ رضایَت را بر لبانمان می نشاند؟ از همه مهمتر، چند سال است که به خانه ی سنگیِ بزرگانِ خانواده سر نزده ایم؟ چند سال است که دیگر کسی صبحِ زود برایِ پختنِ حلیم از خوابِ ناز برنمی خیزد؟ و آیا دیرزمانی نیست که از دلمان بِرَفت هر آنکه از پیشِ دیدگانمان محو شد؟


مولانا نوشت:

عِشق آن باشد که خَلق را دارد شاد / عِشق آن باشد که داد شادیها داد

زاده است مرا مادرْ عشق از اول / صَد رحمت و آفرین بر آن مادر باد


تفسیرِ ابیات:

   حضرت مولانا می فرماید که شاد کردنِ‌ خلق و بخشیدن شادی به دلهای دیگران «اصلِ عشق» است و مادرِ وی این موهبت را از آغاز بر وی ارزانی داشته است. پس رحمت و درود بر آن مادر باد...


کوچک نوشتِ امروز:

هرگاه که کیفِ پولش را باز می کرد

کسی را به خاطر می آورد

همان که تنها در بُعدِ چرمیِ کیف وجود داشت...


پی نوشت:

   روزِ مادر، روزی که باید تکریمی برایِ فراموش نشدگان باشد را تبدیل به روزی کنیم که فراموش شدگان نیز از آن سهمی یابند. همان هایی که در کُنجِ عُزلتِ خانه ی سالمندان نشسته اند یا زیرِ سردیِ خروارها خاک آرمیده اند.

   ضمنِ عرضِ تبریکِ بسیار این روز به همه ی مادرانِ مهربان، لطفا این پست (برایِ چشمانِ خیس) را نیز بخوانید. پستی که سالِ قبل برای روزِ مادر نگاشتم و البته به چاپ نیز رسید.

   دوستِ غمگینم، روزِ مادر مبارک... یادش گرامی...