X
تبلیغات
شیکسون

Total Recall

دوشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:12

هفدهم ِ جوئن ِ‌یک میلیون و هفتصد و نود و نه هزار...

«دهه ی نود ِ زندگی برای ِ من مملو از دیوانگی های ِ معمول آن سن بود! مثلا یکبار عاشق شدم و زنی را به همسری گرفتم. نزدیک به 63 سال فاصله ی ِ سنی ِ ما بود اما من در هیچیک از مراسم هایمان کم نیاوردم! همیشه طوری برخورد می کردم که انگار جوان هستم. حتی مواقعی که با هم رابطه داشتیم کاری می کردم که به غلط کردن بیافتد و تا خوب ارضا نمیشد من دست نمی کشیدم! بالاخره حامله شد، یک چهار قلوی ِ خوشگل! هر چهارتا هم پسر بودند و می توانستند در جوانیشان عصای ِ دست ِ من شوند. به هدفم رسیده بودم!»

 

)*#&$ 

 

پانزدهم ِ جولای ِ یک میلیون و هشتصد هزار... 

«دهه ی نهصدم ِ زندگی برای ِ من مملو از رخوت و سستی بود! فکر می کردم بالاخره به پایان ِ این سفر ِ سخت و طاقت فرسای ِ زندگی نزدیک می شوم. اما انگار مسیر ِ من و خالق همیشه با هم مرتبط بود. از من خواست تا برای ِ طراحی ِ دنیای ِ جدید و زمینی نو بهش مشاوره بدم. باور می کنی؟ اون هم به عنوان ِ یک انسان ِ با تجربه. من هم با کمک ِ چهار پسر ِ عزیزم طرح ِ اولیه و ماکت ها رو برایش ساختیم. راضی بود. اینبار قرار شد زمان از آخر به اول برود. یعنی آدمها هم سن ِ من به دنیا بیایند و وقتی جنین می شوند بمیرند. یک جنسیت ِ جدید هم اضافه کردیم به نام: آلفامَن. وظیفه اش ایجاد ِ تعادل ِ نسبی در این دنیاست. تعادل بین ِ زاد و ولد و مرگ...»

 

)*)* 

 

بیست و نهم دسامبر یک میلیون و نهصد هزار... 

«آلفامن ها از کنترل خارج شدند. برای ِ خودشون بتامن درست کردند و ازشون بچه آوردند. نسل ِ بشر در حال ِ نابودی است. خالق کاری به کارشان ندارد و می گوید این طرح ِ توست که شکست خورده. خودت جمعش کن. اما من نمی دونم باید چه کرد. من هم می ذارمشون به حال ِ خودشون. بالاخره یک گروه پیروز میشه و آنوقت باید به فکر ِ برگزاری ِ روز ِ پاسخگویی بود...» 

  

%&%!

... 

«پسرانم با اتحاد انسانها و آلفامن ها شکست خوردند و کشته شدند. خالق به جای ِ نامعلومی گریخته. من جایی ندارم. با این پیشرفتی که می کنند تا سه سال ِ نوری ِ دیگه می رسند به اینجا. شاید نوبت ِ مرگ ِ من فرا رسیده و به زودی دوره ی حکمرانی ِ مخلوقات آغاز خواهد شد. دیگر وقت ِ آن است که بیدار شوم...» 

 

)&^* 

 

- دستگاه ِ شبیه ساز چطور بود؟! 

- واو! عالی بود. من واقعا باور کرده بودم که یک نامیرا هستم. البته سیاست هام اشتباه بودند و کلی دردسر کشیدم!

- بازم پیش ِ ما بیایید... با داستان های ِ جدیدی در خدمتتون هستیم.

- حتما...


پی نوشت:

   از دسته بندی فلسفه ی ِ من. الهام گرفته شده از کتاب «یادآوری ِ کامل» اثر ِ ری براد بری.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

و مهم نیست چند شنبه است...*

جمعه 1 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:02

  ما آدمها ذاتاً خوب می دانیم که دلتنگی برای ِ دوران یا اشخاص ِ آزاردهنده و سخت مآب چقدر احمقانه و گاهاً اجتناب نا پذیر است. یادآوری بعضی خاطرات امان حال و حس و حال را می گیرد اما باز هم یک حس مازوخیستی شدید آدم را از آنچه عقل می خواهد دور می کند. در مورد مسائل عاطفی هم همینطور است. دیده شده که حتی در حضور شخصی که عاشقانه مورد پسند است، مرز در عقل و جنون یکی می شود و غصه دیگر شخص ِ رفته ساعت ها را به گریه می اندازد، خنده ها را اسیر می کند و در آخر حتی رابطه ای را به ورطه نابودی و شکرآب شدن می کشد! واقعاً چرا اینطور است؟ این از حریص بودن ِ ما به داشتن آدمهای ِ بیشتر ناشی می شود یا اینکه یک حس ِ مانده و قدیمی مثل ِ شراب ِ مخمور با یک دهه عمر بهتر از انگور ِ تازه روی ِ شاخه ارتباط است؟

به نظر من آنچه که در این میان بیش از همه اهمیت دارد، تلاش ِ انسان برای یادآوریهای بی موقع است. انسانها در بیشتر اوقات نالان و زار از دست فراموشی اند و چه موفقیتهایی که با حضور بی موقع فراموشی به دست باد سپرده نشده است و چه روزگاری که باید به خاطر بیاید و انگار هرگز نبوده است. در مقابل این یادآوریهای بی دلیل و خام اند که در زیباترین لحظات، تلخی ها را به کام شخص می ریزند، او را از نظر درونی منفعل و ناپیدار جلوه داده و گاهاً آسیب زمان ِ گذشته تا آینده نامعلوم رد از خود به جا می گذارد.

   شاید دانشمندان نباید به دنبال درمان آلزایمر و فراموشی باشند. شاید بهتر است برای یافتن داروی تلقین فراموشی اقدام شود. یک فراموشی کنترل شده و انتخابی. روشی که بیشتر مردم در حالت عادی از انجام آن عاجز هستند. بسیار رقت بار است اما در دوران کنونی اختراع چیزی مانند دستگاه پاک کردن حافظه بیشتر مورد نیاز است تا قرصهای مبارزه با آلزایمر و روشهای تقویت ِ حافظه! چه کسی هست که بگوید نمی خواهد بخشی از آنچه که دیده و شنیده و تجربه کرده را هرگز یادآوری نکند؟ و درست در همین مسیر، چه کسی هست تا با قاطعیت بگوید که از یادآوریهای مهلک و بی دلیل و سیاه آسیب ندیده است؟ و در آخر، آیا کسی هست که مطمئن باشد حافظه برتر از فراموشی است و نسیان یک معجزه الهی نیست؟!


* قسمتی از شعر نیما کریمی فرد


پی نوشت:

   تلاش ِ من برای ِ ماندن همانقدر احمقانه بود که عجله ی ِ او در رفتن! مرگ را می گویم؛ مرگ...! (آنتوان چخوف)


و


پاسخ حمید

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شوخی کردم...!

چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:18

آن عرب پَرَست ِ مُخلص ِ نجیب، آن چند رَنگ ِ طناز ِ عجیب،

آن که در گفتمان ِ چرت بی همتاست، وانکه هر صبح و شب در پی ماست،

آن که چشمش به دنبال ِ پورن است، وی که در میان ِ وبلاگ نویسان هورن* است،

آن موجود ِ از وطن دَر رفته، مدتی است که حوصله اش سر رفته،

آن مرد ِ دانای ِ پُر دانش، آن طیف ِ شکسته ی ِ بی تابش! ،

آن زن ذلیل ِ بیچاره ی ِ مفلوک، وان مسئول جمع آوری ِ شـَلتوک**،

آن نگارنده دور افتاده ی ِ بیگانه، آن بلاتکلیفْ پرنده در پی ِ دانه،

آن جوان ِ لاغر ِ بامزه، آن گرفتار ِ بحران ِ اسرائیل و غزه،

آن که نامش مایه رسوایی است، وانکه در توهم ِ توانایی است،

آن که عاشق ِ هر شیخ ِ مرحوم است، او که از رحلت ِ آن خـِپل ها مغموم است، 

آن که وبلاگ می نویسد بی حاصل، آنکه مانده اینچنین غافل،

نام ِ او حامد حمید محمود ِ پورنوگراف، او که هر روز می بافد حرف ِ گزاف!

شیخ ِ پُرگوی ِ بی عمل در نت است، حرف و عملش آنچنان که می بینی نا سِت است!

هر روز در گمان ِ حَرافی، غافل از آنکه بیهوده می بافی،

چون در افتاد به منطق ِ یاس، موشک و تیر کرد او را خلاص!

یاد باد آن شیخ ِ بیچاره، مدتی است که درمانده وُ بیماره!

این نوشته سرگذشت ِ منطق ِ اوست، چون که این را خواند، رفت در لاک ِ یُبوسْت!***

روزگارَش را زدیم برهم، ما رُجعت کنندگان ِ پُرقوا با هم

تا ابد ماند بر پیشانی اش گزاف، نام ِ مبارک ِ محمود ِ پورنوگراف...!!!


*: به انگلیسی یعنی بوق و شیپور!

**: ته مانده برنج در شالیزار. کنایه از بیچارگی

***: همان یبوست. گیرکردن!


پ.ن:

این پست تقدیم می شود به حمید عزیزم. با نهایت ِ عشق و دوستی که به او دارم و تنها به این خاطر این را نوشتم که هم با هم بخندیم و هم او با جنبه ترین شخص در محیط مجازی است که می شناسم. جای ِ پاسخ دادن برای ِ حمید محفوظ است و اگر پاسخ داد حتماً به آن لینک می دهم. امیدوارم دوستان از این مطلب کلی بخندند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

آنجا که دوستش دارم...

دوشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 21:45

اول

اوایل بهار 93 به شیراز رفتم. سفر کاری بود و بیشتر از سه روز اقامت طول نکشید. اما همان سه روز هم باعث شد تا بیشتر با شیراز و زیبایی های پایان ناپذیر و کشف ناشدنی اش آشنا شوم. باغها و مزارها و دیدنی هایش همگی پر از ریتم و قافیه و وزن اند. انگار درج ِ تاریخی هنر و شعر و شعور و طنازی و عشق ورزی در این شهر بر تمام مولکولهای سازنده آدمها و درختان و حیواناتش اثر گذاشته. به طریقی همه چیز زنده بود. بوی ِ خوش می داد، می خندید؛ حتی در پس ِ مشکلات ریز و درشت. شاید هم اینها اثر مستی ِ بیش از حد با عطر بهار نارنج و خوردن شربت اش است. اما چیزی که از آن مطمئن هستم این است که در شیراز سطح ادب، گفتار ِ زیبا و از همه جالب تر فرهنگ گفتگوی ِ مردمان بسیار فراتر از دیگر نقاط این کشور قحطی زده ی ِ فرهنگی است. با خیلی ها هم کلام شدم و الحمدالله بیشتر موارد باعث شدند تا فکر کنم آداب معاشرت را خوب نمی دانم! همگی متین و مودب پاسخ می دادند. همین که می دیدند مسافرم و غریب، احترامشان چند برابر می شد. دستهایی که روی ِ سینه ها می رفت به رسم ادب و جناب و دوست ِ گرامی خطاب کردن هایی که واقعاً و حقیقتاً چسبید.

اما در میان همه ی ِ اینها، دلم می سوزد برای ِ سطح ِ رفاه گوشه و کنار این شهر که آدمهایش همگی سختی ِ زندگی را جزء جدایی ناپذیر ِ از آن می دانند و انگار تهیه حداقل امکانات برایشان آرزوی ِ دیرینه شده است. چقدر ناگوار که این شهر هنوز پا برجا بر قله فرهنگ ایران زمین مانده و کسی فریادرس جوانان بیکار شده و آدمهای ِ خالی از پشتوانه و امید نیست. کاش کسی بداند که این کشور اگر یک درصد روی ِ پا است و تاتی می کند، به مدد فرهنگی است که در بعضی از انگشت شمار جاهای آن تقریباً زنده مانده و دارد از سوراخ گلو نفس می کشد. کاش حداقل راه آن را نبندند...


دوم:

باغ ِ مادربزرگ خدابیامرز خالی از درخت توت بود. آنجا تنها گیلاس بود و هلو. با کلی پستی و بلندی در عوارض زمین و انواع مارهایی که در زمین لانه داشتند. ترسناک ترین آنها مار زنگی بود که سه باری دیده بودم اش. درخت توت، دقیقاً در آخرین قسمت زمین مشهدی قنبر قرار داشت. زمین مشهدی قنبر چسبیده به زمین مادربزرگ بود و خانواده من و دیگر نوه ها را اکیداً از ورود به باغ او و چیدن توت منع کرده بودند. همان جریان حلال و حرام. گذشت تا اینکه مار زنگی باغ مادربزرگ را مشهدی قنبر اسیر کرد و برد و به سم شناسی و پادزهر سازی کرج فروخت. مبلغ خوبی گیرش آمد و موجبات کدورت خانواده را فراهم کرد. از آن پس آنقدر دایی های صد کیلویی روی درخت مشهدی قنبر بالا و پایین پریدند و زنها چادر زیرش باز کردند و توت چیدند و خوردند تا اینکه شاخه های اصلی اش همه شکست. پس از آن بود که انواع مارهای زنگی به باغ مشهدی قنبر رفتند و او پول زیادی از فروش آنها به جیب زد! بعدها معلوم شد که درخت توت در واقع در زمین مادربزرگ واقع بوده، دیوار کشی اشتباه انجام شده و جنگ سی و اندی ساله آنها گزافی بیش نبود. اما اینها را گفتم که بگویم خودمانیم! چقدر شبیه به اوضاع امروز ما و طلب خیلی چیزها از دولت و طلب دولت از ملت است! باقی بقایتان...


کوچک نوشت ِ امروز:

اگر بوسیدنِ رویَت گناه وُ خبطِ محض است
منم آن بـُت پرست ِ بی خیال ِ دین وُ مذهـَب!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       104    >>