X
تبلیغات
صدر

پست ِ کوتاهی که خیلی بلند است...

شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:18



   این عکس متحرک مرا آنقدر متحیر و بی شک محسور کرد که گفتم با شما به اشتراک بگذارم. معنای ِ این صحنه ی ِ ناب را فقط و فقط یک دهه شصتی می داند. کسی که صبح ِ خیلی زود و قبل از بیدار شدن همه جلوی تلویزیون قدیمی نشسته باشد، با نهایت آرامش و بدون ایجاد صدا دستگاه را روشن کرده و صدای تلویزیون را به صفر رسانده باشد و چند ساعتی از صبح جمعه را در جهانی دیگر غرق شود. فقط یک دهه شصتی می داند این دستگاههای کوچک و اکنون بی ارزش چقدر پربها و خواستنی هستند. و در نهایت، تنها یک دهه شصتی می داند که این نورپردازی، این سبک نشستن بر روی زمین و آن سرشانه های باریک و کمی لرزان چه معنایی دارند...
و همیشه گفته ام: درود بر نوستالوژی! که زندگی بی آن همه چیز کم داشت...

کوچک نوشت ِ امروز:

تو بدان
خواب ِ بی رویایـَت
وحشت انگیز تر از بیداریست...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

Total Recall

دوشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:12

هفدهم ِ جوئن ِ‌یک میلیون و هفتصد و نود و نه هزار...

«دهه ی نود ِ زندگی برای ِ من مملو از دیوانگی های ِ معمول آن سن بود! مثلا یکبار عاشق شدم و زنی را به همسری گرفتم. نزدیک به 63 سال فاصله ی ِ سنی ِ ما بود اما من در هیچیک از مراسم هایمان کم نیاوردم! همیشه طوری برخورد می کردم که انگار جوان هستم. حتی مواقعی که با هم رابطه داشتیم کاری می کردم که به غلط کردن بیافتد و تا خوب ارضا نمیشد من دست نمی کشیدم! بالاخره حامله شد، یک چهار قلوی ِ خوشگل! هر چهارتا هم پسر بودند و می توانستند در جوانیشان عصای ِ دست ِ من شوند. به هدفم رسیده بودم!»

 

)*#&$ 

 

پانزدهم ِ جولای ِ یک میلیون و هشتصد هزار... 

«دهه ی نهصدم ِ زندگی برای ِ من مملو از رخوت و سستی بود! فکر می کردم بالاخره به پایان ِ این سفر ِ سخت و طاقت فرسای ِ زندگی نزدیک می شوم. اما انگار مسیر ِ من و خالق همیشه با هم مرتبط بود. از من خواست تا برای ِ طراحی ِ دنیای ِ جدید و زمینی نو بهش مشاوره بدم. باور می کنی؟ اون هم به عنوان ِ یک انسان ِ با تجربه. من هم با کمک ِ چهار پسر ِ عزیزم طرح ِ اولیه و ماکت ها رو برایش ساختیم. راضی بود. اینبار قرار شد زمان از آخر به اول برود. یعنی آدمها هم سن ِ من به دنیا بیایند و وقتی جنین می شوند بمیرند. یک جنسیت ِ جدید هم اضافه کردیم به نام: آلفامَن. وظیفه اش ایجاد ِ تعادل ِ نسبی در این دنیاست. تعادل بین ِ زاد و ولد و مرگ...»

 

)*)* 

 

بیست و نهم دسامبر یک میلیون و نهصد هزار... 

«آلفامن ها از کنترل خارج شدند. برای ِ خودشون بتامن درست کردند و ازشون بچه آوردند. نسل ِ بشر در حال ِ نابودی است. خالق کاری به کارشان ندارد و می گوید این طرح ِ توست که شکست خورده. خودت جمعش کن. اما من نمی دونم باید چه کرد. من هم می ذارمشون به حال ِ خودشون. بالاخره یک گروه پیروز میشه و آنوقت باید به فکر ِ برگزاری ِ روز ِ پاسخگویی بود...» 

  

%&%!

... 

«پسرانم با اتحاد انسانها و آلفامن ها شکست خوردند و کشته شدند. خالق به جای ِ نامعلومی گریخته. من جایی ندارم. با این پیشرفتی که می کنند تا سه سال ِ نوری ِ دیگه می رسند به اینجا. شاید نوبت ِ مرگ ِ من فرا رسیده و به زودی دوره ی حکمرانی ِ مخلوقات آغاز خواهد شد. دیگر وقت ِ آن است که بیدار شوم...» 

 

)&^* 

 

- دستگاه ِ شبیه ساز چطور بود؟! 

- واو! عالی بود. من واقعا باور کرده بودم که یک نامیرا هستم. البته سیاست هام اشتباه بودند و کلی دردسر کشیدم!

- بازم پیش ِ ما بیایید... با داستان های ِ جدیدی در خدمتتون هستیم.

- حتما...


پی نوشت:

   از دسته بندی فلسفه ی ِ من. الهام گرفته شده از کتاب «یادآوری ِ کامل» اثر ِ ری براد بری.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

و مهم نیست چند شنبه است...*

جمعه 1 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 11:02

  ما آدمها ذاتاً خوب می دانیم که دلتنگی برای ِ دوران یا اشخاص ِ آزاردهنده و سخت مآب چقدر احمقانه و گاهاً اجتناب نا پذیر است. یادآوری بعضی خاطرات امان حال و حس و حال را می گیرد اما باز هم یک حس مازوخیستی شدید آدم را از آنچه عقل می خواهد دور می کند. در مورد مسائل عاطفی هم همینطور است. دیده شده که حتی در حضور شخصی که عاشقانه مورد پسند است، مرز در عقل و جنون یکی می شود و غصه دیگر شخص ِ رفته ساعت ها را به گریه می اندازد، خنده ها را اسیر می کند و در آخر حتی رابطه ای را به ورطه نابودی و شکرآب شدن می کشد! واقعاً چرا اینطور است؟ این از حریص بودن ِ ما به داشتن آدمهای ِ بیشتر ناشی می شود یا اینکه یک حس ِ مانده و قدیمی مثل ِ شراب ِ مخمور با یک دهه عمر بهتر از انگور ِ تازه روی ِ شاخه ارتباط است؟

به نظر من آنچه که در این میان بیش از همه اهمیت دارد، تلاش ِ انسان برای یادآوریهای بی موقع است. انسانها در بیشتر اوقات نالان و زار از دست فراموشی اند و چه موفقیتهایی که با حضور بی موقع فراموشی به دست باد سپرده نشده است و چه روزگاری که باید به خاطر بیاید و انگار هرگز نبوده است. در مقابل این یادآوریهای بی دلیل و خام اند که در زیباترین لحظات، تلخی ها را به کام شخص می ریزند، او را از نظر درونی منفعل و ناپیدار جلوه داده و گاهاً آسیب زمان ِ گذشته تا آینده نامعلوم رد از خود به جا می گذارد.

   شاید دانشمندان نباید به دنبال درمان آلزایمر و فراموشی باشند. شاید بهتر است برای یافتن داروی تلقین فراموشی اقدام شود. یک فراموشی کنترل شده و انتخابی. روشی که بیشتر مردم در حالت عادی از انجام آن عاجز هستند. بسیار رقت بار است اما در دوران کنونی اختراع چیزی مانند دستگاه پاک کردن حافظه بیشتر مورد نیاز است تا قرصهای مبارزه با آلزایمر و روشهای تقویت ِ حافظه! چه کسی هست که بگوید نمی خواهد بخشی از آنچه که دیده و شنیده و تجربه کرده را هرگز یادآوری نکند؟ و درست در همین مسیر، چه کسی هست تا با قاطعیت بگوید که از یادآوریهای مهلک و بی دلیل و سیاه آسیب ندیده است؟ و در آخر، آیا کسی هست که مطمئن باشد حافظه برتر از فراموشی است و نسیان یک معجزه الهی نیست؟!


* قسمتی از شعر نیما کریمی فرد


پی نوشت:

   تلاش ِ من برای ِ ماندن همانقدر احمقانه بود که عجله ی ِ او در رفتن! مرگ را می گویم؛ مرگ...! (آنتوان چخوف)


و


پاسخ حمید

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شوخی کردم...!

چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:18

آن عرب پَرَست ِ مُخلص ِ نجیب، آن چند رَنگ ِ طناز ِ عجیب،

آن که در گفتمان ِ چرت بی همتاست، وانکه هر صبح و شب در پی ماست،

آن که چشمش به دنبال ِ پورن است، وی که در میان ِ وبلاگ نویسان هورن* است،

آن موجود ِ از وطن دَر رفته، مدتی است که حوصله اش سر رفته،

آن مرد ِ دانای ِ پُر دانش، آن طیف ِ شکسته ی ِ بی تابش! ،

آن زن ذلیل ِ بیچاره ی ِ مفلوک، وان مسئول جمع آوری ِ شـَلتوک**،

آن نگارنده دور افتاده ی ِ بیگانه، آن بلاتکلیفْ پرنده در پی ِ دانه،

آن جوان ِ لاغر ِ بامزه، آن گرفتار ِ بحران ِ اسرائیل و غزه،

آن که نامش مایه رسوایی است، وانکه در توهم ِ توانایی است،

آن که عاشق ِ هر شیخ ِ مرحوم است، او که از رحلت ِ آن خـِپل ها مغموم است، 

آن که وبلاگ می نویسد بی حاصل، آنکه مانده اینچنین غافل،

نام ِ او حامد حمید محمود ِ پورنوگراف، او که هر روز می بافد حرف ِ گزاف!

شیخ ِ پُرگوی ِ بی عمل در نت است، حرف و عملش آنچنان که می بینی نا سِت است!

هر روز در گمان ِ حَرافی، غافل از آنکه بیهوده می بافی،

چون در افتاد به منطق ِ یاس، موشک و تیر کرد او را خلاص!

یاد باد آن شیخ ِ بیچاره، مدتی است که درمانده وُ بیماره!

این نوشته سرگذشت ِ منطق ِ اوست، چون که این را خواند، رفت در لاک ِ یُبوسْت!***

روزگارَش را زدیم برهم، ما رُجعت کنندگان ِ پُرقوا با هم

تا ابد ماند بر پیشانی اش گزاف، نام ِ مبارک ِ محمود ِ پورنوگراف...!!!


*: به انگلیسی یعنی بوق و شیپور!

**: ته مانده برنج در شالیزار. کنایه از بیچارگی

***: همان یبوست. گیرکردن!


پ.ن:

این پست تقدیم می شود به حمید عزیزم. با نهایت ِ عشق و دوستی که به او دارم و تنها به این خاطر این را نوشتم که هم با هم بخندیم و هم او با جنبه ترین شخص در محیط مجازی است که می شناسم. جای ِ پاسخ دادن برای ِ حمید محفوظ است و اگر پاسخ داد حتماً به آن لینک می دهم. امیدوارم دوستان از این مطلب کلی بخندند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       104    >>